تبلیغات
همبستگی اسلام آبادغرب - روایت گاری
همبستگی اسلام آبادغرب
امام علی : حق را بگویید هر چند تلخ باشد

هنگام غروب، پادشاه از شکارگاه به سوی ارگ و قصر خود روانه می شد.

در راه پیرمردی دید که بارسنگینی از هیزم بر پشت حمل می کند لنگ لنگان قدم بر می داشت و نفس نفس صدا می داد.

پادشاه به پیرمرد نزدیک شد و گفت :

مردک مگر تو گاری نداری که بار به این سنگینی می بری؟! هر کسی را بهر کاری ساخته اند.

گاری برای بار بردن و سلطان برای فرمان دادن و رعیت برای فرمان بردن !

پیرمرد خند ه ای کرد و گفت :

این گونه هم که فکر می کنی فرمان در دست تو نیست.

به آن طرف جاده نگاه کن. چه می بینی؟!

پادشاه گفت:

پیرمردی که بارهیزم بر گاری دارد و به سوی شهر روانه است.

پیرمرد گفت:

میدانی آن مرد، اولادش از من افزون تر است و فقرش از من بیشتراست؟!

پادشاه گفت، باور ندارم، از قرائن بر می آید فقر تو بیشتر باشد زیرا آن گاری دارد و تو نداری و بر فزونی اولاد باید تحقیق کرد ...

پیرمرد ادامه داد که ... آن گاری مال من و آن مرد همنوع من است.

او گاری نداشت و هر شب گریه کودکانش مرا آزار می داد چون فقرش از من بیشتر بود گاری خود را به او دادم تا بتواند خنده به کودکانش هدیه دهد.

بارسنگین هیزم، باصدای خنده کودکان آن مرد، چون کاه بر من سبک می شود.

آن چه به من فرمان می راند خنده کودکان است

و آن چه تو فرمان میرانی گریه کودکان است

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : همبستگی اسلام آبادغرب

← آرشیو

← لینکستان

← صفحات جانبی


← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :