تبلیغات
همبستگی اسلام آبادغرب - این داستان واقعی است!
همبستگی اسلام آبادغرب
امام علی : حق را بگویید هر چند تلخ باشد
مرد شكسته و خسته، در كنار كوچه نشسته و تكیه اش را به دیوار داده بود و با نگاه سردش به رهگذرانی می نگریست كه با توجه و بی توجه از برابرش می گذشتند. سال ها بود مردم شهر او را در آن مكان می دیدند كه با چشمانی پرسشگر به آنان خیره شده و با نگاهش با آنها حرف می زند.

مردم و اهالی خیابان و كوچه، به دیدن همیشه وی عادت كرده بودند و او را به عنوان نشانه ای برای محله شان می شناختند. خیلی ها حتی آن كوچه و محله را به اسم او می شناختند و با نشان او آدرس می دادند.

مشهدی رستم مدت ها بود كه دیگر كمتر حرف می زد و بیشتر با نگاهش، حس درونی خود را به مخاطب انتقال می داد. او آزار و اذیتی برای كسی نداشت و مردم كه به قصه زندگی اش آگاهی داشتند و شرح هجرانش را زبان به زبان شنیده بودند، با او مهربانی می كردند و كاری هم به كارش نداشتند.

اهل سیستان بود و دوازده سال پیش، وقتی قحطی به آن ولایت زد و مردم سیستان به ولایت های دیگر كوچ كردند، او نیز همراه با عده بسیاری از افراد طایفه اش در جستجوی كار، راهی گرگان شد، اما تقدیر برای او سرنوشتی جدا از طایفه اش رقم زد.

وقتی كاروان آنها به مشهد رسید، همسر رستم به بیماری سختی مبتلا شد و بر اثر آن بیماری از دنیا رفت. مشهدی رستم كه به همسرش علاقه فراوانی داشت. بعد از مرگ وی، دچار افسردگی شدیدی شد و از همراهی با طایفه اش، در كوچ به گرگان بازماند.

در مشهد برای خود زندگی ساده ای ساخت و از اینكه در مجاورت امام رضا (ع) ساكن شده، احساس خرسندی می كرد، اما سرنوشت، بازی ناتمامی را با او آغاز كرده بود كه قصد پایانش را نداشت.

مشهدی رستم، هنوز كام كاملی از خشنودی مجاورت امام رضا (ع) نگرفته بود كه دردی به جانش افتاد و بر اثر شدت آن پایش فلج شد. درد تنهایی كم بود، كه غصه خانه نشینی هم به آن افزوده شد. مشهدی رستم كه طاقت تحمل چنان سرنوشت شومی را نداشت، تصمیم گرفت برای درمان بیماری خودش اقدامی كند، اما او وضعیت مالی بسیار بدی داشت و از پس هزینه درمان بر نمی آمد.

آن زمان انگلیسی ها بیمارستانی در مشهد ساخته بودند و با هزینه كمی بیماران را مداوا می كردند. مشهدی رستم بر آن شد تا برای معالجه به بیمارستان مراجعه كند. حمالی را اجیر كرد و پولی به او داد تا وی را بر پشت خود تا بیمارستان برساند. در بیمارستان، دكتر پس از معاینه او، بلافاصله دستور بستری شدنش را داد. چهل روز در بیمارستان ماند، اما در وضعیتش تغییری حاصل نشد. كم كم روح از پای افلیجش بیرون رفت و پاهایش مثل دو چوب خشك آویزان تنش شدند. نه دردی حس می كرد و نه در برابر سرما و گرما پاهایش عكس العملی داشت. دكترها كه از درمان او ناامید شده بودند، وی را از بیمارستان مرخص كردند. حمالی را گرفتند و از او خواستند تا رستم را بر پشت خود بگیرد و به محلی برساند كه خودش دوست دارد.

مشهدی رستم كه دیگر آهی در بساط نداشت،‌ از مرد حمال تقاضا كرد او را در خیابان ارگ پیاده كند. مرد او را جلو كوچه ای از خیابان ارگ بر زمین گذاشت و رفت و مشهدی رستم كه توانایی كار نداشت، سال ها در همان محل به گدایی مشغول شد.

یك روز مردی ارمنی از خیابان می گذشت و چون مشهدی رستم را در آن حالت ذلت دید جلو رفت و حالش را پرسید. مشهدی قصه هجرانش را برای مرد ارمنی بازگو كرد. مرد سری تكان داد و گفت:
ـ مگر شما مسلمان ها نمی گویید امام رضا (ع) در حرمش بیماران را شفا می دهد؟ پس چرا از او طلب شفا نمی كنی؟

در كلامش رنگ و بوی شماتت بود. شاید با آن گفتار قصد داشت بر عقیده و ایمان مشهدی به شفاعت امام (ع)، خرده بگیرد. رستم از گفته آن مرد رنجیده خاطر شد و ابر اندوهی وسیع، آسمان ذهنش را پر كرد.

رویش را به سمت حرم گرداند و از ته دل نالید، اما دیگر ناله و گریه هم از شدت ناراحتی اش نمی كاست. كشان كشان خود را به حرم رساند و دلش را به شفاعت امام دخیل بست و با گریه از خدا خواست كه یا شفایش را بدهد، یا مرگش را برساند تا دیگر مورد شماتت قرار نگیرد.

خادمی كه رستم را می شناخت و او را بارها در حال گدایی در خیابان ارگ دیده بود، به خیال آنكه او به حرم آمده تا گدایی كند، به نزدش رفت و از وی خواست حرم را ترك كند. رستم ماجرایش را برای مرد خادم بازگو كرد و گفت كه قصدی جز شفا خواهی ندارد. مرد خادم با ناباوری تنهایش گذاشت، اما از كمی دورتر او را زیر نظر داشت.

رستم دستانش را قفل ضریح پنجره فولاد كرد و با گریه هایی پر اشك به زمزمه و گفتگو با امام (ع) مشغول شد و گفت: یا امام غریب! خودم را به شفاعت تو دخیل بستم! از شدت اندوه و گریه، خواب نگاه خسته اش را در ربود و در عالم رویا، دستی را دید كه از ضریح پنجره فولاد بیرون آمده و بر سینه اش ضربه ای زد:
ـ برخیز و برو.

رستم تصور كرد همان مرد خادم است و به قصد بیرون راندن او از حرم آمده است. با گریه گفت:
ـ دست از سرم بردار و اذیتم نكن. من تا شفا نگیرم، نمی روم.

همان صدا دوباره نهیبش زد:
ـ آنچه خواستی آن شد. برو.
گفت: من پا ندارم كه بروم.
صدا پاسخش داد:
ـ خداوند به پایت جان دوباره ای داد.

رستم دستش را دراز كرد تا عبای مردی را كه با او سخن می گفت بگیرد، اما با تحیر دریافت در برابرش كسی نیست. به اطرافش نگریست تا ببیند آن مرد كجا رفته است؟ اما جز خودش در آن حوالی نبود.

برگشت و به سمت مرد خادم رفت تا از وی بپرسد كه آیا كسی را كه با او سخن می گفت، دیده است یا خیر؟ اما با تعجب متوجه شد كه پای خشكیده اش جان گرفته و بر پاهای خودش ایستاده است. از شدت شوق فریادی زد و خود را به آغوش مرد خادم افكند. مرد او را بوسید و شفا یافتنش را تبریك گفت و راهنمایی اش كرد تا به نزد تولیت آستان برود و ماجرای خود را با وی در میان بگذارد.

رستم چنین كرد و ماجرای خود را تام و تمام برای تولیت بازگو نمود. تولیت نیز به او هبه ای داد و نامش را در دفتر شفا یافته ها ثبت كرد.

مشهدی رستم پس از شفا گرفتن از امام هشتم، سال های سال در مشهد و مجاورت آن امام رئوف زندگی كرد و تا پایان عمرش دیگر كسی ندید كه گدایی كند، یا از درد پا بنالد.

← درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : همبستگی اسلام آبادغرب

← آرشیو

← لینکستان

← صفحات جانبی


← آخرین پستها

← نویسندگان

← آمار وبلاگ

  • کل بازدید :
  • بازدید امروز :
  • بازدید دیروز :
  • بازدید این ماه :
  • بازدید ماه قبل :
  • تعداد نویسندگان :
  • تعداد کل پست ها :
  • آخرین بازدید :
  • آخرین بروز رسانی :